تقدیم به همه معلمان ایران زمین
« امير نصر ساماني» در زمان كودكي، معلمي داشت كه دانش هاي مختلف و خواندن قرآن را به او مي آموخت و گاهي او را با چوب، تنبيه مي كرد. امير نصر هميشه در دل خود مي گفت: « روزي من به پادشاهي خواهم رسيد، آن وقت تلافي اين چوب ها را سرت در مي آورم. » عاقبت «امير نصر» به پادشاهي رسيد و شبي ناگهان به ياد معلم خود افتاد. صبح آن شب، به فكر گرفتن انتقام از معلم خود افتاد و به يكي از خدمتكاران گفت: « برو و از باغ قصر چند چوب بلند و محكم بِه ببُر و براي من بياور. » وقتي كه خدمتكار، معلّم را پيدا کرد و گفت كه بايد او به قصر برود، معلم از او پرسيد: « پادشاه در چه حالي بود كه به ياد من افتاد؟ » خدمتكار گفت: « نمي دانم، اما همكار مرا فرستاد تا چند چوب درختِ بِه برايش ببُرد. من هم آمدم تا شما را به قصر ببَرم. » معلم فهميد كه پادشاه در فكر انتقام جويي است، چون هميشه امير نصر را با چوب درخت تنبيه مي كرد. به ناچار همراه خدمتكار پادشاه به طرف قصر به راه افتاد. در راه به يك دكان ميوه فروشي رسيد. سكه اي داد و يك بِه رسيده و خوب خريد و آن را زير لباس خود، پنهان كرد. وقتي كه پيش پادشاه امير نصر رسيد، امير نصر يكي از چوب ها را برداشت و در هوا تكان تكان داد و گفت: « چطوري آقا معلم؟ نظرت درباره ي چوب درخت بِه چيست؟ » معلم بِه را از زير لباس خود بيرون آورد و گفت: « نظرم اين است كه اين ميوه ي رسيده، از همان چوب ها به عمل آمده است. » امير نصر جا خورد و از حرف معلم خوشش آمد. به ناچار آموزگار خود را با احترام و هديه هايي گرانبها، به خانه فرستاد و از انتقام گرفتن پشيمان شد.
حرفه و فن مدرسه ی راهنمایی نوید صالحین اهواز